باغ
شبی از پشت شیشه یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه تنهایی نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای
در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلها که در تنهائیم روئیده بود با حسرت جدا کردم
و تو پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سر گردان چشمانیست رویایی و
من تنها تو را برای دیدن زیبایی آن چشم میان دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم تو رفتی
و بعد از رفتنت باران چشمانم چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که
من بی تو تمام هستی ام از بین خواهد رفت تو رفتی و بعد ار رفتنت گنجشکی که هر روز از
کنارپنجره به آرامی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه و حسرت شد.
در میان این همه پاسخ و پرسش کسی از غاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی
وفائیها بگو که در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من نمی دانم چرا ولی باز هم به رسم عادت
پروانگی مان برای شادی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم





